تبلیغات
*****خانه ی دوست***** - پرتقال مجــــــــــانی :(


*****خانه ی دوست*****

(: بخند و شــــــــــاد باش دنیا ارزشه غصه خوردنــــــــــــو نداررررررررررره :)

 

 با هم مهربان باشیم. (این عکس تزیینی است.)

     پرتقال مجانی ...!؟

       میوه فروش داشت پرتقالهایی را که در جعبه پرتقال بود، جابجا می کرد و دانه دانه به آنها دستمال می کشید که متوجه شد مردی جلو دکان او ایستاده و به نظاره پرتقالها مشغول است. فروشنده هم به او نگاهی  انداخت و وقتی که حرص و ولع نگاههای او به پرتقالها را دریافت، یک عدد از آنها را به او بخشید. فردا باز هم همین قضیه تکرار شد. و میوه فروش یک عدد پرتقال دیگر به او تعارف کرد و روز بعد هم به همین ترتیب. اما آخرین روز فروشنده کمی به چهره او خیره شد و فردا که آن مرد به درب مغازه اش آمد، پلیسهایی که در اطراف ایستاده بودند و منتظر آمدنش بودند دستگیرش کردند. آن مرد نه خیلی با شگفتی بلکه خیلی آرام نظری به چهره مغازه دار انداخت و روزنامه ای را به او  نشان داد که عکسش را به عنوان مجرم برای دستگیری در آن چاپ کرده بودند. مرد، خطاب به فروشنده گفت: آن روزنامه را من دیروز خودم عمدا اینجا گذاشتم تا شما عکس مرا در آن مشاهده کنید و مرا لو بدهید. چون می دانستم که بالاخره مرا دستگیر خواهند کرد. می خواستم جایزه ای را که پلیس برای دستگیری من تعیین کرده است به شما برسد چون خیلی آدم مهربانی هستید و به من چند روز پرتقال مجانی دادید. من خیلی وقت بود که پرتقال نخورده بودم.  این کار را کردم برای اینکه کمی از خوبی های شما را جبران کرده باشم.

 

 


نوشته شده در جمعه 7 آذر 1393 ساعت 08:10 ب.ظ توسط Mahya S S tak نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت